عشق به زندگی را فریاد می زنیم اما افسوس که در هیایوی بی رنگ عاطفه ها گاهی قلب را در گرو اندکی محبت میگذاریم و اینگونه قلب را بدون دریافت چیزی از دست می دهیم و ما هم میشویم یک بی عاطفه
پس از رفتنت ارزوهایم را دفن خواهم کرد.دفتر خاطراتم را به اب خواهم انداخت نبودنت را باور خواهم کرد اجازه ورود هیچ نگاهی را به خیالم نخواهم داد اما کاش قبل رفتنت به گنجشکان شهر بسپاری برق انتظار را در چشمان و نغمه های خود نگاه دارند تا شاید رفتنت را برگشتی باشد
تالار شیشه ای قلب های شفاف غرق سمفونی های نانوشته ایست که کسی حتی پش در امد ان را کشف نکرده است وهیچ کس از خود نمیپرسد که کنسرت قناری اواز خوان را چه کسی رهبری میکند بی انکه بداند که زخم قناری احتیاجی به رهبر ندارد چون قناری عاشق است
هنوزهم تلخ می نویسم ... به گمانم هنوز هم تلخم ! براستی چرا اینگونه شده ام ؟ وقتی تنها می شوم حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود آشفته می شوم، نگران راحت بگویم تلخ می شوم مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست! می گفتم چقدر در كنارت آرامش دارم دلم برای در کنار تو بودن تنگ شده !